نقد فیلم – “خوردن كاه گِل تو رو به جهنم نمی بره، اما ترس از خوردن كاه گِل به سمت جاهایی بدتر از جهنم هدایتت می كنه”
مینا (#لیلا_حاتمی) – كاراكتر اصلی فیلم رگ خواب – سال های كودكی، نوجوانی و جوانی را با احساس گناه از انجام فعلی نابخشودنی (خوردن كاه گِل) سپری می كند و در جوانی برخلاف میل پدر با مردی ازدواج می کند که سرانجام به جدایی منتهی می شود. پس از جدایی، خمیده تر و تهی تر از قبل، هر روز از دور به دیدن پدر می رود كه در باجه ی فروشِ بلیط بر روی صندلی نشسته و بلیط اتوبوس می فروشد.
مینا در جستجوی كار برای امرار معاش با مردی به نام كامران (#کوروش_تهامی) آشنا می شود. کامران با مهربانی، گشاده رویی و صبوری با او همراه می گردد و برای مینا سر پناه و شغل نسبتا مناسبی فراهم می كند. آرام آرام این آشنایی رنگ عشق می گیرد و سرانجام سه شنبه ساعت ده صبح دره ی دركه بعد از خوردن لذت بخش ترین كاه گِل دنیا، هیچ چاره ای جز عاشق شدن برای او باقی نمی ماند. عاشق شدن صعود به قله است، اما وقتی بهمراه آگاهی و شناخت نباشد به جای فرودی افتخار آمیز، با سقوطی دردناك و گاهی مرگبار روبرو می شویم. شكل و محتوای رابطه ی مینا و كامران خیلی زود تغییر می كند (محتوایی كه به بودنش از ابتدا شك دارم) و مینا این تغییر را تاب نمی آورد، چون طاقت دوری ندارد و بیش از پیش نیازمند و محتاجِ بودن در كنار معشوق است. اما هر چه بی تابی و نیاز بیشتر می شود، دوری، بی توجهی، توهین، دلخوری و غم نیز بیشتر! شبی مینا در پی شكِ درستِ خود حركت می كند و متوجه نهایتِ حیوان صفتی کامران می شود؛ آن شب تا صبح سرگردان و حیران، اما آگاه تر از همیشه، با تنها همدمِ بی زبانِ خود (تِئودُر) نجوا می كند، نجوایی فریاد گونه!
در گیر و دار عاشقی، دلتنگی، غم فراق و امید واهی وصال، از نبودِ پدر بر روی صندلیِ همیشگی اش غافل می شود. مغموم و مایوس از نداشتن پدر حتی از دور، به زندگی به اصطلاح عاشقانه ی خود ادامه می دهد. تا جایی كه دیگر تاب ادامه ی زندگی را ندارد و در تلاشی نافرجام برای رویارویی با مرگ، باز هم زنده می ماند. چند روز بعد توسط دوست خود در جریان وخامت حال پدر قرار می گیرد. به بالین وی می رود و ساعات قبل از مرگِ پدر را كنار او سپری می كند.
در سکانس پایانی مینا برمزار پدر با وی عهد می بندد از این پس خود را دوست بدارد و سبب تغییر و تحول مثبتی در زندگی خود شود. او از پدر تقاضا می کند رضایت خود از عملکرد دخترش را به گونه ای از جهان دیگر به اطلاع او برساند.
نكته درخور توجه و حائز اهمیت در این اثر چیست؟
در اغلب مواقع ریشه ی عدم اعتماد به نفس، ترس از گناه است. مسئله ای كه مینا سال ها از كودكی با آن درگیر بوده است و عدم اعتماد به نفسش باعث شده كه خود باوری نداشته باشد و قبل از دیگری نتواند خود را دوست بدارد. و با كمترین و كوچكترین محبت و توجهی، حتی ظاهری و بدون پایه و اساس، از این كه دوست داشتنی و شایسته توجه است احساس رضایت و خوشحالی می كند. این دریافت محبت به قدری حیاتی است كه متوجه تحمل حقارت های پیاپی نمی شود.
چرا؟
چون بدون آن هیچ است؛ دختر بچه ایست كه كاه گِل می خورد و خیس از بارشِ شماتتِ نگاهِ پدر می گردد. پدر فقط و فقط نگاه می كند و مینا به قعر تاریكی فرو می رود! عمق فاجعه این جاست كه پدر خود سبب غرق شدن دختر است و مینا سال هاست که خجل از پدر، خود را خطا كار و نا اهل می انگارد. كاه گِلی كه در كودكی ما را اسیر و محبوس نا آگاهی و ترس می كند، در جوانی دریچه ای می شود رو به بهشت؛ بهشتی بی اعتبار و جعلی. این اتفاق متأسفانه هر روز بارها در حال وقوع است! #رگ_خواب فیلمی عمیق و بازنمایی تلخ و ملموس از واقعیت اطراف ما است که با صدای دلنشین و مسحور کننده #همایون_شجریان همراه شده.






فیلم تو مخی بود. منظورم بد بودن نیست.